دوساعت میشینم تایپ میکنم ده ساعت زور میزنم که ارسال کنم نمیشه که نمیشه تو این چند روز ده بار نوشتم هر بار ارسال نشده
از فردا دوباره کلاسهام شروع میشه          بچه ها درسشون تمام میشه مال من شروع میشه .حالا ببینم میتونم دوباره بشینم سر درسو مشق یا نه ...............خدایا به امید تو...
لینک
چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - ياس

       

امتحان میکنیم...............
لینک
چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - ياس

       

راستش این اسمی که برای اینجا گذاشتم خیلی بیمعنی شده باید مثلا میگذاشتم چرت وپرت یا از اینورواونور هر دفعه که مییام چیزی بنویسم با خودم میگم برم یکذره وبگردی وبیام رفتن همانا ودوساعت وبلاگهای این واون وخوندن یکدفعه میبینم که سروکله بجه ها پیدا شدو نق نق که اه مامان چیه همش نشستی پای لب تاپ عین همین الان! شاهد از غیب رسید!بابا من کجا ونوشتن کجا!تا بعد.

/
لینک
دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - ياس

       

رفته بودیم میدان کاج بستنی بخوریم دوتا میوه ای ودوتا فالوده سفارش داده بودم ومنتظر بودم که سفارشمو تحویل بگیرم که یک دفعه چشمم افتاد به پیرمردی که به طرز مشکوکی دور سطل اشغال ایستاده بود وتوی سطل اشغال را نگاه میکرد وفورا روشو به طرف دیگر میکرد با اینکه به ظاهرش نمیخورد من فکر کردم که از این کاغذ جمع کن هاست ولی دیدم که دستشو کرد توی سطلو ویک ظرف بستنی که تهش یک ذره بستنی مانده بود ورداشت وانرا سر کشید رومو به طرف دیگر کردم که منو نبینه خیلی ناراحت شدم موندم که بهش پولی بدم یا براش بستنی بگیرم به ظاهرش اصلا نمیامد برا ی همین نمیدونستم چکار کنم از انطرف همسرم دستش را گذاشته بود روی بوق واز انجا که افسر اومد که ماشین را جریمه کنه من بستنی ها وفالوده ها را برداشتم ورفتم تو ماشین اما چه بستنی انگار که کوفت میخوردم.کاش کاری براش میکردم.
لینک
شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٧ - ياس

       

با دختر نازم تو خونه تنها هستیم همسر وپسرم رفتن ولایت (شهر خودش)اما من به دلایلی نرفتم
از انجاییکه مادرشوهروپدرشوهرم هر وقت ما را میبینند انگار که جنی چیزی دیدند  من بی چشم ورو نرفتم البته عیدو تلفنی تبریک گفتم نگین عروس نانجیبیم هااااااااااااااااااااااا
امسال عید خیلی خوب شروع شدوازاونجایکه ما زن وشوهر علاقه زیادی به خرید کردن داریم هر روز کارمون شد رفتن به میلاد نوروپاساژ گلستانو تجریشو خلاصه پولها را تمام وکمال خرج کردیم
برای سفر دیگه پولی نماند اما باز هم خوشحالم چون توی همین تهران خودمون هم میشه یک کاری کرد که به ادم خیلی خوش بگذره هوا که عالی بود ورستورانها که برقرارپس دیگه ادم چی میخواد.انشا.....به همه خوش بگذره. 
لینک
شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٧ - ياس

       

سال نو مبارک .بایراموزون مبارک اولسون.
لینک
شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٧ - ياس

   پرسپولیس   

امروز اتفاقی فیلم پرسپولیس را دیدم ویاد زمان جنگ وبمباران ومدرسه وترس از مردن
وصدای ضدهوایی وموشک وهواپیماهای عراقی که در اسمان بودند وهمیشه با خودمون میگفتیم ایندفعه این بمبها روی سر کی میریزه ووقتی که اژیر سفید را میکشیدند نفس راحتی
میکشیدیم یادمه تا مدتها بعد از بمباران وقتی که در یک کم محکم به هم میخورد تا چند دقیقه
قلبم میزد وفکر میکردم دوباره حمله هوایی شده خدا کنه که هیچ وقت دیگه انروزها نیاد.
ولی در مورد برخورد کمیته واین جور چیزها چون ماخودمون دیگه اخر حجاب بودیم برام غریب
بود .ولی شخصا طرفدار ازادی بیان وافکار هستم وعقیده دارم حجاب اجباری به درد نمیخوره
هر کسی عقیده خودش را داشته باشه وکسی که داره  توی خیابان راه میره دائم تنش نلرزه
که الان میان سراغم .وشخصیت وکرامت انسانها لگدمال نشه فعلا که اون سختگیریها نتیجه
عکس داده ومذهبی بودن علامت عقده‌ای بودن شده ! دورویی و زیراب‌زدن که جزئ اولیه زندگی شده .  کی  میایم درست بشیم!!۱!!!!!!!!!!!!!!
لینک
دوشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٦ - ياس

   اجاق گاز   

چند روز پیش اجاق گاز جدیدی گرفتیم اجاق گاز قدیمی را توی راهرو گذاشتیم موقعی
که اینکارو میکردیم همسر میگفت که باید یک مشتری پیدا کنم و اجاق گازو بفروشم
دخترم که این حرفو شنیدهمونجور که داخل کارتون اجاق‌جدید نشسته بود و ابرنگ‌ودفتر نقاشی ویک سری اسباب‌بازی باخودش برده بود شروع کرد به زارزار گریه کردن که من عاشق این گازمممممممممم وحالا گریه نکن کی گریه بکن ..................ولکن نبود به همسرم
اشاره کردم دیگه جلوی دخترم حرف فروش گاز رو نزن وقت مشتری پیدا شد میفروشیمش
تا اونموقع هم دیگه نازی یادش میره تا اینکه چند روز گذشت واجاق گازو فروختیم من فکر کردم
نازی فراموش کرده و‌با خودم گفتم به خیر گذشت تا اینکه روز بعد موقعی که داشتم نازی را به
مدرسه میرسوندم نازی بی مقدمه گفت مامان عیب نداره گازو فروختین من اونقدر اونو بوسیدم
که دیگه دلم براش تنگ نشه‌!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
لینک
دوشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٦ - ياس

   پاک دامن   

یک مطلبی را میخواندم بی‌ارتباط با پست قبلی نیست که وقتی که دختری ازدواج میکنه چرا دیگه نباید عاشق بشه واین خیلی مزخرفه که ادم عمری در تمام خوشی ها را به روی خودش
ببنده واصلا حالم به هم میخوره از هر چه تظاهر به پاکدامنی !وقتی اون پستو خوندم از خودم بدم امد چون منهم از اون زنها هستم . با خودم گفتم خوب یعنی ادم پاکدامن نباشه یعنی
اینکه با وجود شوهر وبچه منتظر فرستی برای کیف وحال باشه واینور واونور منتظر لرزیدن دلش
باشه وازاینواون دل ببره و هر چی فکر میکنم عقلم به جایی نمیرسه ونمیدونم تکلیف بچه‌هاییک
مادرشون اهل دل (منظور نظر اون نویسنده روشنفکر)باشند چی میشه؟؟؟؟؟
لینک
دوشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٦ - ياس

   ازدواج اجباری   

دوستی داشتم به نام شادی به گفته خودش به زور پدرش با همسرش ازدواج کرده بود
میگفت وقتی پدرش فهمیده که با پسری دوست شده او را مجبور کرده وبا اینکه الان دختری
داره و ‌شوهرهم اخلاق خیلی خوبی داره (مثل حضرت علی) اما اصلا اونو دوست نداره وهر
وقتی باشه طلاقشو میگیره ومیره دنبال دلش ومنو میگی هاج وواج نگاه میکردم شروع به نصیحت که این حرفو نزن وپس بچت چی میشه وشوهر به این خوبی دیگه چی میخوای
در جواب به من گفت نه تو مزه دوست پسر را نچشیدی !!!!!!!!!!!نمیدونی چقدر خوبه میدونی
دوست پسرم منو  چی صدا میکرد لی لی بیت !!!!!!!!!!من هر وقت که باشه طلاقمو میگیرم .
من خودم ازدواچ عاشقانه‌ای نداشتم وقبل از ان هم تقریبا همیشه در حالت عاشقی سپری
کردم ولی با هیچ پسری دوست نبودم وبعد ازدواج هم مثل محکومی که حکمش را براش
بریده باشند وجای تجدید‌‌نظر هم نداره خودم را مجبور به قبول شرایط کردم وقتی حرفهای
شادی را شنیدم خیلی جا خوردم تقریبا ترسیدم !این گذشت وتا اینکه کم کم مدل لباسهای
شادی عوض شدوارایشها خیلی غلیظ شد ومادوتا هر وقت هم را میدیدم از اینور واونور ومادرشوهر وخواهرشوهرو عوضی‌بازیهای شوهرها وبابا و زن‌برادر وغیره حرف میزدیم ولی
دیگه از اون موضوع دیگه حرفی نشد یک چیزی را هم بگم شادی فوق‌العاده‌ یک حالت چشمو
هم چشمی ویک مقدار زیادی هم دروغگو بود مثلا اون خونه‌ای  که درش زندگی میکردند صد جور در موردش حرف میزد یک روز میگفت مال خودمونه یک  روز میگفت نصفش مال ماست یک
روز میگفت ما داریم میریم مالزی و.......... تااینکه  کم کم صدای دعوا وجیغ وداد از خونشون
میامد وطولی هم نگشید که طلاقشو گرفت ورفت وقبل از انهم با چند پسر واز جمله دوست
پسر قبلیش روهم ریخته بود که گندش درامد وشوهرم طلاقشو داد و مهریه اش را تمام وکمال
داد وخودشم زرررررررررتی رفت وزن گرفت یعنی از دادگاه که درامد رفت خواستگاری این یکی
!خلاصه این یکی که تقریبا همه چیز را در مورد شادی میدونه از ان طرف بوم افتاده وبدون اجازه اقا اب نمیخوره واصلا ولخرجی نمیکنه وانقدر شوهرم شوهرم میکنه که ادم حالش به هم میخوره دختر شادی را که خودش همیشه میگفت اصلا دوستش ندارم جوری بهش محبت میکنه که یک مادر واقعی شاید نکنه اما پشت تمام اینها یک کلمه را تکرار میکنه این کارها را من میکنم وشادی نمیکردو من ال ومن بل خلاصه چند روز پیش که دیدمش میگفت از این ازدواج پشیمانم میخوام برگردم خونه بابام شوهرم همیشه باهام دعوا میکنه وهر کاری میکنم

به چشمش نمیاد میدونی توی دعوا چی میگه :میگه سگ شادی به تو شرف داره!!!!!!!!!!!!!!! 

لینک
دوشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٦ - ياس